زهرای من کجایی؟
سلام، بعد از قرن و اندی اومدم با یه خبر خیلی خوش... خاله شدم و تو پسر خاله... زهرا جون دختر تپلی خاله منا بدنیا اومد... به زودی با عکسای ابوالفضل در راهم... ...
نویسنده :
ندا
3:25
ابوالفضل ما در ماههای آخر سال 93
یه روز اومدی می گی مامان سوفان میخوام، با کلی اینور اونور کردن متوجه شدم که فانوس مد نظرته، گفتم مامان این فانوسه و مادرجون از مشهد برای مامان سوغاتی آورده، با اصرارت زنگ زدیم به مادرجون گفتی مادرجون سوفان برای من هم از مشهد بگیر... به عطسه گفتی عکسه خیلی خوشم اومد، آخه کم پیش میاد چیزی و اشتباه بگی، مثلا کلمه پفک و می گی تفک، پفیلا رو می گی تفیلا، له رو می گی هل البته قبلا اینطور می گفتی، و اینبار هم عطسه رو گفتی عکسه... تنبلیت که میاد کاری و کنی می گی من خستم... خاطراتو فراموش نمی کنی یادته که یه بار که گوشی و برده بودم فلش کنم تعمیرکار چی گفت، گوشی آشغاله... عشق زندایی ها رو داری، و زن عمو فاطمه... خ...
نویسنده :
ندا
13:23
این روزها
اگه یه روزی بهم می گفتن که سه سالگیه بچ ه یکی از شیرین ترین سا لهای عمرشو باورم نمیشد، اینقدر بامزه و شیرین شدی که خدا میدونه، گاهی دوست دارم زمان نگذره و همینطور بامزه بمونی... می گی مامان من با چشمای باز می خوابم مثل ماهی ها... علاقه ی شدیدی به وسایل خاله بازی پیدا کردی و مامان به عنوان جایزه برات گرفت... می گی مامان من فوتبالی شدم، برخلاف بابامحسن که فوتبال دوست نداره، تو به فوتبال اونم از روزی که فهمیدی مهدی فوتبال دوست داره، علاقه مند شدی، می گی مامان کی اسممو می نویسی کلاس فوتبال؟!... هروقت از خودت عکس می ندازم باهم روتوشش می کنیم، چند وقتی بود که تو آتلیه ازت عکس ننداخته بودم خودت گفتی که ازم عکس بگیر،آخه عادی نمی ایستی...یه بار خ...
نویسنده :
ندا
13:40
ابوالفضل در آتلیه مامان و خاله ها
بازم عکس
فقط عکس
عزیز من گل من تولدت مبارک
وای که چقدر دلم هوای وبلاگتوکرده بود، قبل از هر چیز از مامانای مهربونی که واقعا دوستای خوبم شدن و برای مطلب قبلیم دلداریم دادن تشکر می کنم، و همچنین معذرت خواهی از اینکه نمی تونم مثل سابق به پستهای قشنگشون سربزنم... باز هم از حالتهایی که تو پست قبلیم گذاشتم چیزی کم نشده که زیادتر هم شده، هر روز و هر ساعت می گم ندا مواظب باش که کودکیه کودک عزیزت خراب نشه، ولی ابوالفضل واقعا شیطون بلا میشی وقتی میای آتلیه، زمین و زمان و به هم میدوزی، البته می دونم که نرماله ولی صبر و تحملم کم و فشار روی من زیاد... در کل مامانی مامان ندا رو ببخش... بعد از مدتها اومدم نمی دونم از کجا بنویسم و عکس بذارم... بیشتر نوشته های مربوط به این پست مال این د...
نویسنده :
ندا
23:23
فقط برای تو...
ا بوالفضل برای مامان دعا می کنی؟ ابوالفضلم: خدایا مامان و شفا بده... الهی قربون برم که دعات همیشه همینه که خدا همه مریضا رو شفا بده... عزیزم از خدا برام خواستی و خدا بهترین حالتو برام پیش آورد، بیش از دو ماه بود که به دنبال آتلیه بودیم، که خدا رو شکر روز 24 خرداد کلید و دریافت کردیم و به امید خدا و همکاری و کمک همه تونستیم شروع کنیم... ولی به چه قیمتی؟ به قیمت تنهایی تو؟ به قیمت اذیت شدن تو؟ به قیمت تباه شدن کودکیه تو؟ به قیمت ناراحتیه تو؟ مامان بدون که اصلا دلم نمیخواد اذیت بشی، ولی از طرفی فشار روم زیاده، دلم نمیخواد کودکیه قشنگتو با خواسته ی خودم خراب کنم، با مامان همکاری کن، گاهی از کوره در میرم، گاهی حس می کنم نمی کشم، گاهی قاطی می کنم...
نویسنده :
ندا
23:31







